چقدر سخته که یکی رو بخوای و عقلت بگه نه...
چقدر سخته که یکی رو بخوای و خانواده بگه نه...
چقدر سخته که یکی رو بخوای و اون بگه نه...
می نویسم برای تنهایی هایم، برای همه لحظاتی که به تو فکر می کنم و به یادم نیستی، برای همه شوقی که از دیدارت در صدایم است و حرف های سردت که از روی عادت می گویی، برای لحظه هایی که به دنبال بهانه ای برای ارتباط با تو ام و اس.ام.اس هایی که با تلخی جواب می دهی، برای تمام شعرهایی که برای تو می سرایم و تو هیچ کدام را نمی خوانی، برای اشک هایی که برای تو می ریزم و تو نمی بینی، برای بغض هایی که با فکر نداشتنت در گلویم خانه می کند و تو نمی فهمی، برای درددل هایی که با عکس هایت می کنم و تو نمی شنوی، برای...
اما وقتی نیستی، سردی، تلخی، نمی خوانی، نمی بینی، نمی فهمی، نمی شنوی، چرا بنویسم؟
دیگر نمی نویسم چون نیستی، سردی، تلخی، نمی خوانی، نمی بینی، نمی فهمی، نمی شنوی...
آهنگ نوشت 1: تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟...
آهنگ نوشت 2: کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری؟...
آهنگ نوشت 3: آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن...
آهنگ نوشت 4: چقدر سخته که عشقت روبروت باشه نتونی هم صداش باشی...
آهنگ نوشت 5: آسمون واسم ببار، واسم ببار بی کسی انگار تمومی نداره...
با سلام خدمت همه دوستان عزیزی که به من لطف دارن؛ به این دلیل که خفه شدم از بس خوندم و شنیدم که "چرا آپ نمی کنی؟" این شعر کوتاه ناقص نا مناسب مناستی رو گذاشتم! انشالله که دوستان بر من خیلی خرده نگیرن چرا که امتحان داشتم و ... ( البته نگفتم نقد نکنن، همچنان خواهان نقد شما هستم...)
انشالله تا آپ بعدی...
نامهربان دگر از قلب خسته ام یادی نمی کنی
یک سکه عشق هم نذر گدای این وادی نمی کنی
هرشب برای تو با شعرهای خود تردستی آورم
اما دگر دمی مانند بچه ها شادی نمی کنی
من دست و پا زنان در غربت خودم چون غرق می شوم
می بینیم ولی بهر نجاتم امدادی نمی کنی...
تب
آرام میگریست
شیشه
دیشب که اتاق تب داشت...
دوربین (1)
تار میشود
عکس
عینکش که نیست...
دوربین (2)
یادت که میرود
عینکش
عکس تار میشود...
با سلام خدمت همه دوستان؛ با چندتا کار جدید به روزم. دوست دارم به جای تعاریف سطحی و بیخودی از کارم نقد کنین تا عیوبش رو بفهمم.
پیشاپیش ممنون...
کفاره
ما که پروانه نبودیم، پیله رو چرا شکافتیم؟
فکر پرواز خاممون کرد، فكر ریسمونی كه بافتیم
ما شبیه هم نبودیم، آینهها دروغ نمیگن
بیخود اینجا دونه کاشتیم، باغچهها یه جای دیگهان
ما با هم نبودیم حتی، توی دنیای خیالی
واسه هم گل بودیم اما، عین گلهای رو قالی
از پیشت رونده شدم تا، سیب چشم تو رو چیدم
حالا با شعرام برای، این گناه کفاره میدم
من میرم تنها از اینجا، تازه این اول کاره
تو منو بخشیدی اما، اینجا بازم سیب داره...!
سیب
زندگی یه بازیه، گاهی زیبا گاهی زشت
هممون بازندهایم، اینه رسم سرنوشت
تو تئاتر زندگی، آدمیم یا آدمک؟
من این نقشو نمیخوام، کسی اینجا نیست؟ کمک!
من و حوا تو بهشت، اسیرای تو قفس
سهم ما از این بهشت، یه درخت سیب و بس
گلدونا بیآب و زرد، خندهها پژمرده
حوا رفت و با خودش، خوشیها رو برده
رفتی اما بعد از این، باغچه رو یادت بیار
شاخه سیب رو بِبُر، دستهی تبر بکار
این دفعه خیالی نیست، برگ انگور نمیخوام
هی! زمین! آماده باش، با یه سیب دارم میام...
داوودی
دیروز که هوای چشمانم ابری بود داوودیام را آب دادم
امروز گلدانم تب دارد
با گل نمیشود درددل شور گفت...
تک درختی غمگین
کنج یک جنگل سرد
آرام، ساکت، تنها
حسرت از هر شاخهاش آویزان
حسرت لمس یک دوست
حتی یک جغد
یا کلاغی
که نشیند بر آن
و طنین اندازد آوایش در گوش درخت
و درختِ غمگین
سر دهد
زیر گوشش آرام
نجوایی
و بگوید کمکم
غمهایی
که ز دوران دیده؛
از کبوترهایی
که گذشتند همه
و نگاهی حتی هدیه نکردند به او
از دریغ خورشید
از خِسّت آب...
و از آن دست زمخت
که نوازش کردش
و به نجوا گفتش:
" دو سه روز دیگر
باز به دیدن تو میآیم دوست من
باش تا برگردم...
راستی؛
اسم من نجار است!
اسم تو چیست؟!''
....................................
تک درختی غمگین
کنج یک جنگل سرد
آرام، ساکت، تنها
حسرت از هر شاخهاش آویزان
میدهد تن به تبر
و میاندیشد که:
"راستی، دوستان؛ همه اینقدر بد اند؟!...''
پینوشت: اون درخت میتونه یکی مثل من باشه؛ شایدم خودمم! شما چی فکر میکنین؟
این انتظار سرد
پسکوچههای ذهن مرا
رنگ میزند؛
زرد، زرد
و برگهای فکرم
یکی یکی
نه،
شاخه شاخه
میریزند
و کلاغی
چنگ میزتد؛
در دلم،
بر دلم
و چشمهایم
جیغ میزنند؛
سرخ
تنهایی خیسم را
و یک خیال شوم
مدام
روح مرا میجَوَد؛
نمیآیی؟
نماز شکر
از برم میگذری
و باد
پریشان میکند
گیسوی نازت را
و من
پریشان میشوم
با موج گیسویت
دو تا خورشید سبز،
شیطان و سرگردان،
به روی قهوه تلخ دو چشم من
چقدر آرام و شکربار می رقصد
و دستان بلور تو،
چه بیپروا،
به روی پوست تبدار سبزم
ناز میلغزد
و حیران میکند
شیطان سرگردان و بیپروای احساسم.
و من هم زیر طاق ابروان مشکیات،
به سوی قبلهی پیشانی ماهت
نماز شکر میخوانم...
و یک کار کوچیک:
با چشمهایت
آن دو سیاه نورانی
که نگاهم میکنی
سیاه میشوم؛
نفس کشیدن
زیر سنگینی نگاهت
چه سخت است...
بانو؛
چقدر چشم انتظار عبور سبز تو از کوچه پس کوچههای پائیزی خلوتم نشستم و نبض ثانیهها را مدام شمردم تا جوانهی حضورت در کویر سبز زندگیام را جشن بگیرم اما...
چقدر تمام پیادهروهای تنهایی را با لمس حس حضورت قدم زدم تا بیایی و تنهاییم را با تو تقسیم کنم اما...
چقدر لحظهها که برای تو شعر میگفتم و میخواندم و تو را برای شعر میگفتم و میخواندم به امید آنکه روزی همهی آن خطها و صداها را ببینی و بشنوی و بفهمی اما...
اما حالا فقط همین )…سهنقطه(هاست که برام مونده و حتی خودم هم نمیدونم چی میتونه جای این …ها و خیلی از …های دیگه حال من رو پر کنه اما...
اما به جای این …ها تو رو با یکی دیگه دیدم که میخندیدین و قدم میزدین اما...
اما نمیدونم خواب بودم یا بیدار یا خیالاتی شده بودم اما...
اما یه چیز رو خوب میدونم؛ اینکه هرچی با رقیبم بیای و این …های روی کاغذهام رو پر کنی باز نمیتونی “اما...” های بیانتهای دل من رو پر کنی اما...
پ.ن1: ما اصولاً بیخودی منتظریم!
پ.ن2: نمیدونیم عشق یعنی چی ولی حتماً یه عاشق حسابی هستیم!
پ.ن3: كلاً چیزایی كه به نفعمون نیست رو نمیخوایم باور كنیم!
پ.ن4: اساساً توی زندگیمون ... (سه نقطه) های زیادی داریم!
پ.ن5: من هم از این قاعده مستثنا نیستم!
جان مجنونم فدایت نازنین لیلای من
دوریت برده قرارم یار خوش سیمای من
میخورم هرشب می و خون دل و حسرت كه كاش
لحظهای بودی كنارم ماه ناپیدای من
من وضو از اشك میگیرم مدام و میكنم
سجده بر درگاه یادت قبله رویای من
من چو صیادی شدم كاو دل به صیدش داده است
میگریزی از برم آهوی چابكپای من
آتش شمع نگاهت سوخت پرهای مرا
رندی و سنگیندلی تا كی بت زیبای من
قاصدكهایم پیاپی سوی تو پر میكشند
میدهی تو در جوابم وعدهی فردای من
روزها و هفتهها از پیش رویم میروند
میشود افزون دمادم غصه و غمهای من
میزنم جام پیاپی تا نبینم نیستی
ازهمه کسانی که به من لطف دارن و به این کلبه حقیر اومدن متشکرم واز غیبتم عذر میخوام
چد تا کار کوچولو میذارم و چون میدونم خیلی اشکال داره دوست دارم همه نقدش کنن...
چشم های ابری
چشم های من پر از ابر است
ابرهایی آبستن باران
و گلویم پر از فشار بغض
نمیدانم کی فشار بغض ابرها را وادار به باریدن میکند
باید سیلی بیاید و بنای غم را خراب کند
چشم هایم را تا آن روز میبندم تا ابرها نروند...
حاشیه
من شعر هایم را گم كرده ام
و خودم را در شعر هایم
و عشق را در خودم
چقدر حاشیه؟!
من تو را گم كرده ام...
تنها
من هم تنهایم؛ تنها تر از همیشه
و آنقدر غصه خورده ام که مدام غصه هایم را بالا می آورم
صدایم از سکوتم مبهم تر است
حرف هایم که هیچ
هیچ کس خودم را هم نمیفهمد
خیلی وقت است که دیوانه ام...
توی این شبای برفی
دستای یخزدهام باز
با خیال دست گرمت
سرما رو به جون خریدن
چشمای چشمانتظارم
خیلی وقته خندههات رو
جز توی یه عکس کهنه
دیگه هیچ کجا ندیدن
توی بغضت گفتی قهری
نگفتی واسه چی میری
ولی گوشهام چیزی مثلِ
"نمیخوامت" رو شنیدن
چشمای منو ندیدی
که تو بارون، سرخ و گریون
با یه عالمه تمنا
دنبال سرت دویدن
سه، چهار روز پیش شنیدم
اون درخت خاطراتو
که روش اسمتو نوشتم
با پرندههاش بریدن
دیدمت بعد با غریبه
دستتون تو دست هم بود
یکی انگار تو گوشم گفت
گلتو از باغچه چیدن
بیا برگرد همین امشب
بگو اینها یه خیاله
بگو که گلای عشقت
فقط با من غنچه میدن
بذار یکبار شعرای من
با یه حس خوب تموم شن
بذار دستای من اینبار
فکر کنن عشقو چشیدن
بیا اینجا ته قصهاس
بذار یکبار بنویسم
کلاغای خستهی پیر
به خونههاشون رسیدن...
من فکر عاشقی را، دیگر به سر ندارم
از کنج عزلت خود، میل سفر ندارم
روزی به پای یک عشق، دل را فدا نمودم
از روزگار آن دل، دیگر خبر ندارم
چشمم به جادهای ماند، که یار از آن گذر کرد
زان پس به خوبرویان، چشم نظر ندارم
عمری شکسته پایم، از سختی وصالش
اکنون ز کوچه او، تاب گذر ندارم
من خسته فراقم، مشتاق یک نگاهش
چون شام سوت و کورم، بی او سحر ندارم
چشم انتظار برگشت، از کوچهای که بگذشت
جز صبر تا عبورش، راهی دگر ندارم
در شعر میکنم فاش، این عشق آتشین را
زین کار بیثمر هم، فکر حذر ندارم
چشمان من به راه
از پشت یک فراق
آرام میرسی
عطر حضور تو
با حسی آشنا
از راه میرسد
خندان ولی غریب
از پیش چشم من
آرام میروی
اشکی میان بغض
از لابلای پلک
آرام میرود
با چشم مشکیات
بر سطح صورتم
آرام میدوی
چشمان خستهام
پشت عبور تو
آرام میدود
من عاشقم هنوز
تا مطمئن شدی
آرام میشوی
قلب پر از تبم
تا میرسد به تو
آرام میشود
تو چون کبوتری
از بام دیدهام
آرام میپری
خواب از سرم کنون
با این تخیلات
آرام میپرد...
چند روزیه كه این سوال بد جوری ذهنمو مشغول خودش كرده؛لطفا هر كس این پست رو میخونه با دلیل و تفصیل جوابشو توی نظرات بگه:
تصویر ذهنی ما از یك شیء ناشی از تصور ماست یا ذات آن شیء؟
پیشاپیش از همه تشكر میكنم.
شاید این رو زیاد شنیدیم و بهش رسیدیم که:"فقط به ظاهر توجه نکن" و "به ظاهر اعتماد نکن"
خیلی وقتا اون چیزی که ما میبینیم صورت نیست؛صورتکه،نقابه،یه نقاشیه که یه حالتی رو روی صورت شکل داده
و صورت اون فرد رو پشت خودش پنهان کرده و شخص قصد پنهان کردن آلام و آمال خودش داره...
این فاجعهاس که ما به جای اینکه روح و شخصیتمون رو برای مواقع مختلف صیقل بدیم و آماده کنیم همیشه برای حالات مختلفِ پیش رومون نقابهای مختلفی برای صورتمون درست میکنیم و به اقتضای شرایط از یکی استفاده میکنیم و خوشحالیم از این همه دوراندیشیمون!
ما به جای اینکه صورتمون رو پشت روحمون پنهان کنیم و روحمون صورتمون رو تصویر کنه، روحمون رو پشت صورت و صورتکها و تصویرها پنهان میکنیم
ما فقط به روح و کلاً خودمون خوندن رو یاد میدیم تا در مواقع مختلف حرفهای دیگران رو بخونه و تحویل بده،غافل از اینکه اونا حرفهای ما نیستن؛ حتی حاضر نیستیم یه ذره نوشتن هم یاد بگیریم تا اگه یه جای اون حرفها با ما نمیخوند عوضش کنیم،بعد از روش بخونیم و نقش بازی کنیم
ما به جای اینکه قالب روح،شخصیت و فکرمون رو تراش و صیقل بدیم قاب نقابهامون رو میتراشیم و پردههای نقاشی برای صورتهامون میکشیم
کاش میشد پردههای نقاشی رو کنار زد؛دردها و آرزوها رو دید و یه راهی به جز این برای اونها پیدا کرد...
راستی تا حالا هیچ کس صورت من رو دیده؟!
چشمامو که وا میکنم میبینم تنهام
با بیحوصلگی دست و رومو میشورم و حاضر میشم برم دانشگاه،توی راه تنهام
میرم تو کلاس،هیچ کس آشنا نیست؛تنهام
از کلاس میزنم بیرون و توی خیابونا قدم میزنم؛باز تنهام
به ناچار برمیگردم به همون خونۀ سوت و کورِ لعنتی،وقتی از در میرم تو یه نامه میافته زیر پام،برش میدارم و میرم تو،تلویزیونو روشن میکنم و میشینم روی کاناپۀ جلوش،نامه رو که باز میکنم یه دست خط آشنا و دوستداشتنی رو میبینم؛خوشحال از اینکه تنها نیستم و یکی به یادمه شروع میکنم به خوندن:"... هرچی فکر میکنم میبینم ما دوتا به درد هم نمیخوریم؛پس خداحافظ برای همیشه ..."
اینا رو که میخونم حس میکنم خیلی تنهام
یه دفعه تلویزیون نظرمو جلب میکنه: هیچ کس تنها نیست...!
این شعر یک پیراهن مشکی
این شعر یک مرثیه است انگار
این شعر تفسیر نگاه تو
مجموعه غمهای دل است انگار
سوزندهتر از عشق من حتی
پر دردتر از برگریزان هم
گریانتر از هر ابر و هر باران
غمگینتر از تاریکی شب هم
این شعر را وقتی سرودم که
در چشم تو یک عشق را خواندم
در نقطۀ عطفِ دلت ماندم
دیگر مجال شعر گفتن برد
بغض گلو و اشک چشمانم
رفتی ولی زین بعد کاری کن
دیگر به یادِ خود نرنجانم...
آنگاه که پاهای نگاهم با خطوط رفتنت گره میخورد و میشکست (گاه پاهای نگاهم و گاه خطوط رفتنت) هیچگاه صدای شیون چشمان مرا نشنیدی؛ حتی چشمانت جای پای اشکهای مرا روی کاغذهایم لمس نکرد که مثل همیشه آرام و گرم روی دفترم قدم میزنند...
هیچگاه نفهمیدی آنکه بر در میکوبد شباهنگام،شاید برای گرفتن چراغی آمده؛شاید برای کشتن چراغ تنهاییت آمده و حیف؛ حیف که هنوز شب به پایان نرسیده بود که چراغ تنهاییت را در پستوی خانه همسایه نهان کردی!
حیف که هرچه با چشمانم در خانۀ تاریکِ احساس تو را زدم سری به در نکردی و مرا همیشه و هنوز دربدر کردی
حیف که سیاهِ چشمانت تاریکی دلت بود و ظلم و ظلمتِ نگاهت
حیف؛حیف که اشکهایم دیگر مجال نوشتن نمید...
تا قلم با دست همآغوش شد
شعله دلتنگیام خاموش شد
لیک تصویر دوتا چشم سیاه
میگذشت از پیش چشمم گاهگاه
خواستم این فکر از سر وا کنم
خواستم تصویر را حاشا کنم
ناگهان یک واژه با اشکم چکید
روی دفتر، تا ته شعرم دوید
خواستم تا جامهای از مثنوی
بر تن حرفش کنم تا نشنوی
لیک آن واژه درون شعر ماند
در عبور از “بودن” و ”رسیدن” به شدن پایم به چیزی گیر میكند؛انگار مرز بینشان حجم دارد.تلاشم برای نیفتادن بالأخره نتیجه میدهد اما حس میكنم چیزی درونم خرد شد.بیاعتنا چند قدمی به جلو برمیدارم،از اینكه بالأخره ”شدم” در پوست خود نمیگنجم؛اما حس میكنم این ”من” نیستم،این فقط جسم ”من” است بدون آنهمه تعلقات روحی و ذهنی؛نكند وجودم را پشت مرز بودن و شدن جاگذاشتهام؟!
برمیگردم،در كمال ناباوری منیت و شخصیت خود را شكستهام.خوب كه مینگرم لابلای تكه های شخصیتم هویتم را میبینم كه مثل ماهیای كه از آب محروم شده تقلا میكند؛نه! این منم كه تقلا میكنم! من از هویتم،شخصیتم و... محروم شدهام.
تقلا فایدهای ندارد،انگار چیزی مرا از رسیدن به آنها وامیدارد؛غرورم،غرورم چون سدی مانع بازگشت من است؛ولی من تصمیم خود را گرفتهام،من باید برگردم.من بدون منیت،شخصیت،هویت و... من نیستم،فقط كالبد ”من” است كه هیچ ندارد؛هیچ چیز در این من نیست كه بتوان آن را ”من” نامید...
به هر قیمتی كه شده حتی اگر به قیمت از دست دادن ”تن” باید به ”من” برسم.من باید به ”من” برسم؛باید...
من بهاران را از دلم میخوانم
تو گذشتی
وخطوط راهت
گذر چشمانم
و من اینجا پرم از تنهایی
من پرم از خلأ دیدارت
و نگاهی كه به ره دل بسته...
همه دم
گوش فراداشتهام
تا مگر بشنوم از قاصدكی نجوایی
كه پر از بوی تو و حرف تو است
من به دنبال نشانی ز توام
تو ولی
دورتر از فاصلهای
چو پرستو
ز لب بام دلم
پركشیدی و ز من دور شدی
همسفر نور شدی
تو چو گل بودی
لیك
دست پائیز تو را چید ز گلدان نظر
و نگاهم خشكید
روی گلدان پر از یاد تو
اما
بی تو
چه صفایی دارد
نگه زرد به بستانی سبز...
بعد تو قاصدكی را خواندم
و به گوشش آندم
عقده دل گفتم
راز عشقم خواندم
قاصدك
مونس تنهاییها،
قاصد سر دلم،پر بگرفت
و خطوط راهش
جاده چشمانم...
لیك
تا حال نیامد خبری از او نیز...
من امیدم همه بر آمدن فصل بهار
تا مگر برگردد
آن پرستوی مهاجر ز سفر
و گلم بار دگر غنچه دهد
و نگاهم به رخت سبز شود
من بهاران را از دلم میخوانم...
جادهها باریك است
آسمان تاریك است
من به فرداها نمیاندیشم...
پنجره نور ندارد كه ببارد بر من
بادهای شب سرد
میكشد شعله احساس مرا
ماه پر نور شبم
میمكد نور
و ضلالت باقی است
بوته امیدم
غنچهای نشكفته
خارهای یاس و نومیدی من
همه جا قدبرافراشتهاند
من در این دشت عجیب و تاریك
خسته و غمگینم
چشم من خسته این پوچ نگاه
پای من تاب ندارد برود
می نشینم بر خاك
به عقب مینگرم
همهجا تاریك است؛
نور از روزنهای بیصدا میتابد
همهجا تاریك است؛
صبر كن!
نور از روزنهای میتابد
راه را میبینم
میجهم از جایم
شادی اندر تن من ریشه دواند
میروم
میدوم
سوی آن روزن نور
كه بدان پشت نموده،ره میپیمودم
میزنم فریادی
تا طنین اندازد آوایم در دل دشت
اندر این تاریكی:
من به فرداها میاندیشم...
وقتی که
یأس
عصمت یاس را
به خنده برد
نرگس
طراوت و زیباییاش
فقط
در کتاب خواند
مریم
لطافت خود
فریاد که نه
خمیازه هم نکشید
نیلوفر
از نیلی آب
فراتر
قدم نبرد
آنگه
هزار
-به جای گل-
به خود و آئینه
دل سپرد
پروانه هم
دگر
سر خودسوزیاش نبود
با این حساب
غنچه
اگر
پژمرده هم شود
حتی
برای گریهی از عمق جان شمع
دیگر کسی
در این زمانه
غصه و حسرت نمیخورد
اکنون
تشنگی روح خستهام
پیداست
که از کجا
آب میخورد...
- داشت با کی حرف میزد؟
- به تو چه؟!
- من میخوام!
- اگه میخواستی یه اقدامی میکردی
- نمیتونستم،نمیتونم...
- چرا؟
- میترسم؛از آبرو،غرور,...
- اینا همش بهانهاس!
- نه،نیست
- چرا،هست!
- چرا این رو میگی؟
- چون از ته دل نمیخواستیش
- ولی من عاشقش بودم و هستم
- اگه بودی به چیزی جز اون فکر نمیکردی
- نکردم
- کردی؛ترس از آبرو،غرور,... چیه؟!
- ولی اینجوری بهتره
- چیاش بهتره؟
- من خوشحالی اون رو میخوام نه لزوما بدست آوردنش رو...
- اینا شعاره،داری توجیه میکنی
- نه،به حرفم اعتقاد دارم
- پس به اینکه با کی بود کاری نداشته باش
- چرا؟!
- چون اون اینجوری راحتتر و خوشحالتره...
- اگه اینجوریه باشه؛بیخیال...
پرم کنون در این قفس
ز بغض و اشک و نالهها
و گرد ذهن من پر از
خیال و فکر و هالهها
و روی کاغذم مدام
متن و شعر و نامهها
و روی چهرهی دلم
غبار و خاک و جامهها
بیا مرا ببین،نگو
به یادم عاشقانهها
بیا برای گریهام
بده به من بهانهها
بیا جنون من بخوان
ز لا به لای لابهها
برای دلخوشی من
برو از این خرابهها...
حرفهایی هست؛باید باشد!
بودنش آسان است
گفتنش اما نه!
حرفها بسیار است
گوشها اما کم!
و زبانی که بیانش دارد!
پس اگر حرفی هست؛که مسلم هم هست
بهتر آن است که در دل باشد
و بیان ناشده باقی ماند
... و دگر حرفی نیست!
1_ نگاهش زهر شیرین است انگار برایم یار دیرین است انگار
چو بت زیباست و دل گیر زلفش دلم بودائی آئین است انگار
2_ دوباره دلربائی کرد امروز علاقه را تداعی کرد امروز
دوباره چشمهایش حرف میزد دل من را هوایی کرد امروز
3_ ای دوست بیا که خاطرم غمناک است جام غم من ز حادثه بیباک است
من در این دریای ژرف
در تقلا و تلاش...
نیست حتی دستی
تا مگر دست مرا
از میان موجها برگیرد
نیست حتی چشمی
که به همبستری موج و من طعنه زند
ناله زند
قطرهای اشک بریزد در آب
نکند که دل دریا ناگه
نزد او نرم شود
و مرا راه نجاتی باشد...
حیف اینجا حتی
ماهیای،لکلکی،مرغی هم نیست
به چه دل خوش باشم؟
که نهنگی برسد از راهی؟
و دلش نرم شود؟
و مرا
سوی ساحل ببرد؟
من ولی
دل به دریا زدهام
و بدان دل دادم
و نخواهم برهم
من همآغوش همه امواجم...
تو بزرگ بودی و بالا و من کوچک بودم و پایین؛تو به من نگاه کردی،من بزرگ شدم و بالا آمدم و تو کوچک شدی و پایین آمدی و روبروی من ایستادی و هنوز بزرگی و هنوز کوچکم...
میخواستم در آبی چشمان تو شنا کنم؛تو گریستی و سیل اشکهات دل مرا برد و مرا بردی و بردی و باختم؛از عطش نگاه تو گر گرفتم؛سوختم اما ساختم...
من در دریای نگاهت دست و پا می زدم،در دریا بودم ولی میسوختم،از درون میسوختم و خاکستر میشدم و تو میدیدی؛تو با نگاهت که میگریستی آتش مرا خاموش میکردی و من بیشتر میسوختم...
ارتفاع فهم تو بیشتر از عشقت بود و من ارتفاع عشق را نمیفهمیدم.من در نفهمیدنهای سقوط کردم و فرو رفتم و ظلمت شدم و تاریکی و تو نور بودی و تابیدی ولی حیف که نور تاریکی را از بین میبرد...
و من دیگر نبودم؛با نیستی گره خوردم و نبودن را با نبودنم لمس کردم...
و من هنوز نیستم...!