آشنای دیرین
کاش غربتم را همان آشنای دیرینم پاسخی می داد...

لینکدونی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

چقدر سخته...

چقدر سخته که یکی رو بخوای و عقلت بگه نه...

چقدر سخته که یکی رو بخوای و خانواده بگه نه...

چقدر سخته که یکی رو بخوای و اون بگه نه...

این بغض لعنتی...

می نویسم برای تنهایی هایم، برای همه لحظاتی که به تو فکر می کنم و به یادم نیستی، برای همه شوقی که از دیدارت در صدایم است و حرف های سردت که از روی عادت می گویی، برای لحظه هایی که به دنبال بهانه ای برای ارتباط با تو ام و اس.ام.اس هایی که با تلخی جواب می دهی، برای تمام شعرهایی که برای تو می سرایم و تو هیچ کدام را نمی خوانی، برای اشک هایی که برای تو می ریزم و تو نمی بینی، برای بغض هایی که با فکر نداشتنت در گلویم خانه می کند و تو نمی فهمی، برای درددل هایی که با عکس هایت می کنم و تو نمی شنوی، برای...

اما وقتی نیستی، سردی، تلخی، نمی خوانی، نمی بینی، نمی فهمی، نمی شنوی، چرا بنویسم؟

دیگر نمی نویسم چون نیستی، سردی، تلخی، نمی خوانی، نمی بینی، نمی فهمی، نمی شنوی...

آهنگ نوشت 1: تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟...

آهنگ نوشت 2: کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری؟...

آهنگ نوشت 3: آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن...

آهنگ نوشت 4: چقدر سخته که عشقت روبروت باشه نتونی هم صداش باشی...

آهنگ نوشت 5: آسمون واسم ببار، واسم ببار بی کسی انگار تمومی نداره...

یک سکه عشق...

با سلام خدمت همه دوستان عزیزی که به من لطف دارن؛ به این دلیل که خفه شدم از بس خوندم و شنیدم که "چرا آپ نمی کنی؟" این شعر کوتاه ناقص نا مناسب مناستی رو گذاشتم! انشالله که دوستان بر من خیلی خرده نگیرن چرا که امتحان داشتم و ... ( البته نگفتم نقد نکنن، همچنان خواهان نقد شما هستم...)

انشالله تا آپ بعدی...

 

نامهربان دگر  از قلب خسته ام  یادی نمی کنی

یک سکه عشق هم  نذر گدای این  وادی نمی کنی

هرشب برای تو  با شعرهای خود  تردستی آورم

اما دگر دمی  مانند بچه ها  شادی نمی کنی

من دست و پا زنان  در غربت خودم  چون غرق می شوم

می بینیم ولی  بهر نجاتم امدادی نمی کنی...

هایکو!

تب

آرام می­گریست

شیشه

دیشب که اتاق تب داشت...

 

دوربین (1)

تار می­شود

عکس

عینکش که نیست...

 

دوربین (2)

یادت که می­رود

عینکش

عکس تار می­شود...

كفاره/سیب/داوودی

با سلام خدمت همه دوستان؛ با چندتا کار جدید به روزم. دوست دارم به جای تعاریف سطحی و بیخودی از کارم نقد کنین تا عیوبش رو بفهمم.

پیشاپیش ممنون... 

 

 

کفاره

 

ما که پروانه نبودیم، پیله رو چرا شکافتیم؟

فکر پرواز خاممون کرد، فكر ریسمونی كه بافتیم

ما شبیه هم نبودیم، آینه­ها دروغ نمی­گن

بی­خود این­جا دونه کاشتیم، باغچه­ها یه جای دیگه­ان

ما با هم نبودیم حتی، توی دنیای خیالی

واسه هم گل بودیم اما، عین گل­های رو قالی

از پیشت رونده شدم تا، سیب چشم تو رو چیدم

حالا با شعرام برای، این گناه کفاره می­دم

من می­رم تنها از این­جا، تازه این اول کاره

تو منو بخشیدی اما، این­جا بازم سیب داره...!

 

 

سیب

 

زندگی یه بازیه، گاهی زیبا گاهی زشت

هممون بازنده­ایم، اینه رسم سرنوشت

تو تئاتر زندگی، آدمیم یا آدمک؟

من این نقشو نمی­خوام، کسی این­جا نیست؟ کمک!

من و حوا تو بهشت، اسیرای تو قفس

سهم ما از این بهشت، یه درخت سیب و بس

گلدونا بی­آب و زرد، خنده­ها پژمرده

حوا رفت و با خودش، خوشی­ها رو برده

رفتی اما بعد از این، باغچه رو یادت بیار

شاخه سیب رو بِبُر، دسته­ی تبر بکار

این دفعه خیالی نیست، برگ انگور نمی­خوام

هی! زمین! آماده باش، با یه سیب دارم میام...

 

 

داوودی

 

دیروز که هوای چشمانم ابری بود داوودی­ام را آب دادم

امروز گلدانم تب دارد

با گل نمی­شود درددل شور گفت...

 

آرام، ساکت، تنها...

 

تک درختی غمگین

کنج یک جنگل سرد

 آرام، ساکت، تنها

حسرت از هر شاخه­اش آویزان

  حسرت لمس یک دوست

   حتی یک جغد

   یا کلاغی

   که نشیند بر آن

   و طنین اندازد آوایش در گوش درخت

و درختِ غمگین

سر دهد

زیر گوشش آرام

  نجوایی

و بگوید کم­کم

 غم­هایی

 که ز دوران دیده؛

از کبوترهایی

که گذشتند همه

 و نگاهی حتی هدیه نکردند به او

از دریغ خورشید

 از خِسّت آب...

و از آن دست زمخت

که نوازش کردش

و به نجوا گفتش:

" دو سه روز دیگر

باز به دیدن تو می­آیم دوست من

باش تا برگردم...

راستی؛

اسم من نجار است!

اسم تو چیست؟!''

....................................

تک درختی غمگین

کنج یک جنگل سرد

آرام، ساکت، تنها

حسرت از هر شاخه­اش آویزان

 می­دهد تن به تبر

و می­اندیشد که:

"راستی، دوستان؛ همه این­قدر بد اند؟!...''


پی­نوشت: اون درخت می­تونه یکی مثل من باشه؛ شایدم خودمم! شما چی فکر می­کنین؟

نمی آیی؟!

 

 

این انتظار سرد

پس­کوچه­های ذهن مرا

رنگ می­زند؛

  زرد، زرد

و برگ­های فکرم

یکی یکی

 نه،

شاخه شاخه

می­ریزند

و کلاغی

چنگ می­زتد؛

 در دلم،

 بر دلم

و چشم­هایم

جیغ می­زنند؛

  سرخ

تنهایی خیسم را

و یک خیال شوم

 مدام

روح مرا می­جَوَد؛

نمی­آیی؟

...

نماز شکر

از برم می­گذری

و باد

 پریشان می­کند

   گیسوی نازت را

و من

 پریشان می­شوم

   با موج گیسویت

دو تا خورشید سبز،

 شیطان و سرگردان،

  به روی قهوه تلخ دو چشم من

  چقدر آرام و شکربار می رقصد

و دستان بلور تو،

 چه بی­پروا،

  به روی پوست تبدار سبزم

   ناز می­لغزد

   و حیران می­کند

   شیطان سرگردان و بی­پروای احساسم.

و من هم زیر طاق ابروان مشکی­ات،

 به سوی قبله­ی پیشانی ماهت

  نماز شکر می­خوانم...

 

و یک کار کوچیک:

با چشم­هایت

   آن دو سیاه نورانی

که نگاهم می­کنی

  سیاه می­شوم؛

نفس کشیدن

 زیر سنگینی نگاهت

   چه سخت است...

اما...

بانو؛

چقدر چشم انتظار عبور سبز تو از کوچه پس  کوچه­های پائیزی خلوتم نشستم و نبض ثانیه­ها را مدام شمردم تا جوانه­ی حضورت در کویر سبز زندگی­ام را جشن بگیرم اما...

چقدر تمام پیاده­روهای تنهایی را با لمس حس حضورت قدم زدم تا بیایی و تنهاییم را با تو تقسیم کنم اما...

چقدر لحظه­ها که برای تو شعر می­گفتم و می­خواندم و تو را برای شعر می­گفتم و می­خواندم به امید آن­که روزی همه­ی آن خط­ها و صداها را ببینی و بشنوی و بفهمی اما...

اما حالا فقط همین )…سه­نقطه(­هاست که برام مونده و حتی خودم هم نمی­دونم چی می­تونه جای این ­ها و خیلی از ­های دیگه حال من رو پر کنه اما...

اما به جای این ­ها تو رو با یکی دیگه دیدم که می­خندیدین و قدم می­زدین اما...

اما نمی­دونم خواب بودم یا بیدار یا خیالاتی شده بودم اما...

اما یه چیز رو خوب می­دونم؛ این­که هرچی با رقیبم بیای و این ­های روی کاغذهام رو پر کنی باز نمی­تونی “اما...” های بی­انتهای دل من رو پر کنی اما...

پ.ن1: ما اصولاً بی­خودی منتظریم!                   

پ.ن2: نمی­دونیم عشق یعنی چی ولی حتماً یه عاشق حسابی هستیم!

پ.ن3: كلاً چیزایی كه به نفعمون نیست رو نمی­خوایم باور كنیم!

پ.ن4: اساساً توی زندگیمون ... (سه نقطه) های زیادی داریم!

پ.ن5: من هم از این قاعده مستثنا نیستم!

وعده فردا

جان مجنونم فدایت نازنین لیلای من

دوریت برده قرارم یار خوش سیمای من

می­خورم هرشب می و خون دل و حسرت كه كاش

لحظه­ای بودی كنارم ماه ناپیدای من

من وضو از اشك می­گیرم مدام و می­كنم

سجده بر درگاه یادت قبله رویای من

من چو صیادی شدم كاو دل به صیدش داده است

میگریزی از برم آهوی چابك­پای من

آتش شمع نگاهت سوخت پرهای مرا

رندی و سنگین­دلی تا كی بت زیبای من

قاصدك­هایم پیاپی سوی تو پر می­كشند

می­دهی تو در جوابم وعده­ی فردای من

روزها و هفته­ها از پیش رویم می­روند

می­شود افزون دمادم غصه و غم­های من

می­زنم جام پیاپی تا نبینم نیستی

روی خود بنمای و مرهم نه دل شیدای من

باز از نو...

ازهمه کسانی که به من لطف دارن و به این کلبه حقیر اومدن متشکرم واز غیبتم عذر میخوام

چد تا کار کوچولو میذارم و چون میدونم خیلی اشکال داره دوست دارم همه نقدش کنن...

 

چشم های ابری

چشم های من پر از ابر است

ابرهایی آبستن باران

و گلویم پر از فشار بغض

نمیدانم کی فشار بغض ابرها را وادار به باریدن میکند

باید سیلی بیاید و بنای غم را خراب کند

چشم هایم را تا آن روز میبندم تا ابرها نروند...

 

 

حاشیه

من شعر هایم را گم كرده ام

و خودم را در شعر هایم

و عشق را در خودم

چقدر حاشیه؟!

من تو را گم كرده ام...

 

تنها

من هم تنهایم؛ تنها تر از همیشه

و آنقدر غصه خورده ام که مدام غصه هایم را بالا می آورم

صدایم از سکوتم مبهم تر است

حرف هایم که هیچ

هیچ کس خودم را هم نمیفهمد

خیلی وقت است که دیوانه ام...

ته قصه...

توی این شبای برفی

دستای یخ­زده­ام باز

با خیال دست گرمت

سرما رو به جون خریدن

 

چشمای چشم­انتظارم

خیلی وقته خنده­هات رو

جز توی یه عکس کهنه

دیگه هیچ کجا ندیدن

 

توی بغضت گفتی قهری

نگفتی واسه چی می­ری

ولی گوش­هام چیزی مثلِ

"نمی­خوامت" رو شنیدن

 

چشمای منو ندیدی

که تو بارون، سرخ و گریون

با یه عالمه تمنا

دنبال سرت دویدن

 

سه، چهار روز پیش شنیدم

اون درخت خاطراتو

که روش اسمتو نوشتم

با پرنده­هاش بریدن

 

دیدمت بعد با غریبه

دستتون تو دست هم بود

یکی انگار تو گوشم گفت

گلتو از باغچه چیدن

 

بیا برگرد همین امشب

بگو این­ها یه خیاله

بگو که گلای عشقت

فقط با من غنچه می­دن

 

بذار یکبار شعرای من

با یه حس خوب تموم شن

بذار دستای من این­بار

فکر کنن عشقو چشیدن

 

بیا اینجا ته قصه­اس

بذار یکبار بنویسم

کلاغای خسته­ی پیر

به خونه­هاشون رسیدن...

کار بی ثمر

من فکر عاشقی را، دیگر به سر ندارم

از کنج عزلت خود، میل سفر ندارم

روزی به پای یک عشق، دل را فدا نمودم

از روزگار آن دل، دیگر خبر ندارم

چشمم به جاده­ای ماند، که یار از آن گذر کرد

زان پس به خوبرویان، چشم نظر ندارم

عمری شکسته پایم، از سختی وصالش

اکنون ز کوچه او، تاب گذر ندارم

من خسته فراقم، مشتاق یک نگاهش

چون شام سوت و کورم، بی او سحر ندارم

چشم انتظار برگشت، از کوچه­ای که بگذشت

جز صبر تا عبورش، راهی دگر ندارم

در شعر می­کنم فاش، این عشق آتشین را

زین کار بی­ثمر هم، فکر حذر ندارم

آرام...

چشمان من به راه

از پشت یک فراق

آرام می­رسی

عطر حضور تو

با حسی آشنا

از راه می­رسد

خندان ولی غریب

از پیش چشم من

آرام می­روی

 اشکی میان بغض

از لابلای پلک

آرام می­رود

با چشم مشکی­ات

بر سطح صورتم

آرام می­دوی

چشمان خسته­ام

پشت عبور تو

آرام می­دود

من عاشقم هنوز

تا مطمئن شدی

آرام می­شوی

قلب پر از تبم

تا می­رسد به تو

آرام می­شود

تو چون کبوتری

از بام دیده­ام

آرام می­پری

خواب از سرم کنون

با این تخیلات

آرام می­پرد...

 

سوال

چند روزیه كه این سوال بد جوری ذهنمو مشغول خودش كرده؛لطفا هر كس این پست رو میخونه با دلیل و تفصیل جوابشو توی نظرات بگه:

 

تصویر ذهنی ما از یك شیء ناشی از تصور ماست یا ذات آن شیء؟

 

پیشاپیش از همه تشكر میكنم.

صورت!

شاید این رو زیاد شنیدیم و بهش رسیدیم که:"فقط به ظاهر توجه نکن" و "به ظاهر اعتماد نکن"

خیلی وقتا اون چیزی که ما می­بینیم صورت نیست؛صورتکه،نقابه،یه نقاشیه که یه حالتی رو روی صورت شکل داده

و صورت اون فرد رو پشت خودش پنهان کرده و شخص قصد پنهان کردن آلام و آمال خودش داره...

این فاجعه­اس که ما به جای اینکه روح و شخصیتمون رو برای مواقع مختلف صیقل بدیم و آماده کنیم همیشه برای حالات مختلفِ پیش رومون نقاب­های مختلفی برای صورتمون درست می­کنیم و به اقتضای شرایط از یکی استفاده می­کنیم و خوشحالیم از این همه دوراندیشیمون!

ما به جای اینکه صورتمون رو پشت روحمون پنهان کنیم و روحمون صورتمون رو تصویر کنه، روحمون رو پشت صورت و صورتک­ها و تصویرها پنهان می­کنیم

ما فقط به روح و کلاً خودمون خوندن رو یاد می­دیم تا در مواقع مختلف حرف­های دیگران رو بخونه و تحویل بده،غافل از اینکه اونا حرف­های ما نیستن؛ حتی حاضر نیستیم یه ذره نوشتن هم یاد بگیریم تا اگه یه جای اون حرف­ها با ما نمی­خوند عوضش کنیم،بعد از روش بخونیم و نقش بازی کنیم

ما به جای اینکه قالب روح،شخصیت و فکرمون رو تراش و صیقل بدیم قاب نقاب­هامون رو می­تراشیم و پرده­های نقاشی برای صورت­هامون می­کشیم

کاش می­شد پرده­­های نقاشی رو کنار زد؛دردها و آرزوها رو دید و یه راهی به جز این برای اون­ها پیدا کرد...

راستی تا حالا هیچ کس صورت من رو دیده؟!

تنها

چشمامو که وا می­کنم می­بینم تنهام

با بی­حوصلگی دست و رومو می­شورم و حاضر می­شم برم دانشگاه،توی راه تنهام

می­رم تو کلاس،هیچ کس آشنا نیست؛تنهام

از کلاس می­زنم بیرون و توی خیابونا قدم می­زنم؛باز تنهام

به ناچار برمی­گردم به همون خونۀ سوت و کورِ لعنتی،وقتی از در می­رم تو یه نامه می­افته زیر پام،برش می­دارم و می­رم تو،تلویزیونو روشن می­کنم و می­شینم روی کاناپۀ جلوش،نامه رو که باز می­کنم یه دست خط آشنا و دوست­داشتنی رو می­بینم؛خوشحال از اینکه تنها نیستم و یکی به یادمه شروع می­کنم به خوندن:"... هرچی فکر می­کنم می­بینم ما دوتا به درد هم نمی­خوریم؛پس خداحافظ برای همیشه ..."

اینا رو که می­خونم حس می­کنم خیلی تنهام

یه دفعه تلویزیون نظرمو جلب می­کنه: هیچ کس تنها نیست...!

 

نقطه عطف

این شعر یک پیراهن مشکی

این شعر یک مرثیه است انگار

این شعر تفسیر نگاه تو

مجموعه غم­های دل است انگار

سوزنده­تر از عشق من حتی

پر دردتر از برگ­ریزان هم

گریان­تر از هر ابر و هر باران

غمگین­تر از تاریکی شب هم

این شعر را وقتی سرودم که

در چشم تو یک عشق را خواندم

در نقطۀ عطفِ دلت ماندم

دیگر مجال شعر گفتن برد

بغض گلو و اشک چشمانم    

رفتی ولی زین بعد کاری کن

دیگر به یادِ خود نرنجانم...

 

حیف...

آنگاه که پاهای نگاهم با خطوط رفتنت گره می­خورد و می­شکست (گاه پاهای نگاهم و گاه خطوط رفتنت) هیچ­گاه صدای شیون چشمان مرا نشنیدی؛ حتی چشمانت جای پای اشک­های مرا روی کاغذهایم لمس نکرد که مثل همیشه آرام و گرم روی دفترم قدم می­زنند...

هیچ­گاه نفهمیدی آنکه بر در می­کوبد شباهنگام،شاید برای گرفتن چراغی آمده؛شاید برای کشتن چراغ تنهاییت آمده و حیف؛ حیف که هنوز شب به پایان نرسیده بود که چراغ تنهاییت را در پستوی خانه همسایه نهان کردی!

حیف که هرچه با چشمانم در خانۀ تاریکِ احساس تو را زدم سری به در نکردی و مرا همیشه و هنوز دربدر کردی

حیف که سیاهِ چشمانت تاریکی دلت بود و ظلم و ظلمتِ نگاهت

حیف؛حیف که اشک­هایم دیگر مجال نوشتن نمی­د...

 

واژه

تا قلم با دست هم­آغوش شد

شعله دلتنگی­ام خاموش شد

لیک تصویر دوتا چشم سیاه

می­گذشت از پیش چشمم گاه­گاه

خواستم این فکر از سر وا کنم

خواستم تصویر را حاشا کنم

ناگهان یک واژه با اشکم چکید

روی دفتر، تا ته شعرم دوید

خواستم تا جامه­ای از مثنوی

بر تن حرفش کنم تا نشنوی

لیک آن واژه درون شعر ماند

حرفی از یک عشق در گوش تو خواند

عبور

در عبور از بودن و رسیدن به شدن پایم به چیزی گیر می­كند؛انگار مرز بینشان حجم دارد.تلاشم برای نیفتادن بالأخره نتیجه می­دهد اما حس می­كنم چیزی درونم خرد شد.بی­اعتنا چند قدمی به جلو برمی­دارم،از اینكه بالأخره شدم در پوست خود نمی­گنجم؛اما حس می­كنم این من نیستم،این فقط جسم من است بدون آنهمه تعلقات روحی و ذهنی؛نكند وجودم را پشت مرز بودن و شدن جاگذاشته­ام؟!

برمی­گردم،در كمال ناباوری منیت و شخصیت خود را شكسته­ام.خوب كه می­نگرم لابلای تكه های شخصیتم هویتم را می­بینم كه مثل ماهی­ای كه از آب محروم شده تقلا می­كند؛نه! این منم كه تقلا می­كنم! من از هویتم،شخصیتم و... محروم شده­ام.

تقلا فایده­ای ندارد،انگار چیزی مرا از رسیدن به آنها وامی­دارد؛غرورم،غرورم چون سدی مانع بازگشت من است؛ولی من تصمیم خود را گرفته­ام،من باید برگردم.من بدون منیت،شخصیت،هویت و... من نیستم،فقط كالبد من است كه هیچ ندارد؛هیچ چیز در این من نیست كه بتوان آن را من نامید...

به هر قیمتی كه شده حتی اگر به قیمت از دست دادن تن باید به من برسم.من باید به من برسم؛باید...

 

 

امید

من بهاران را از دلم می­خوانم

تو گذشتی

وخطوط راهت

گذر چشمانم

و من اینجا پرم از تنهایی

من پرم از خلأ دیدارت

و نگاهی كه به ره دل بسته...

همه دم

گوش فراداشته­ام

تا مگر بشنوم از قاصدكی نجوایی

 كه پر از بوی تو و حرف تو است

من به دنبال نشانی ز توام

تو ولی

 دورتر از فاصله­ای

چو پرستو

ز لب بام دلم

 پركشیدی و ز من دور شدی

 همسفر نور شدی

تو چو گل بودی

                 لیك

دست پائیز تو را چید ز گلدان نظر

و نگاهم خشكید

         روی گلدان پر از یاد تو

                                        اما

بی تو

چه صفایی دارد

 نگه زرد به بستانی سبز...

بعد تو قاصدكی را خواندم

و به گوشش آندم

 عقده دل گفتم

 راز عشقم خواندم

قاصدك

مونس تنهایی­ها،

قاصد سر دلم،پر بگرفت

و خطوط راهش

جاده چشمانم...

لیك

تا حال نیامد خبری از او نیز...

من امیدم همه بر آمدن فصل بهار

تا مگر برگردد

 آن پرستوی مهاجر ز سفر

و گلم بار دگر غنچه دهد

و نگاهم به رخت سبز شود

من بهاران را از دلم می­خوانم...

من به فرداها...

جاده­ها باریك است

آسمان تاریك است

من به فرداها نمی­اندیشم...

پنجره نور ندارد كه ببارد بر من

بادهای شب سرد

می­كشد شعله احساس مرا

ماه پر نور شبم

می­مكد نور

            و ضلالت باقی است

بوته امیدم

    غنچه­ای نشكفته

خارهای یاس و نومیدی من

        همه جا قدبرافراشته­اند

من در این دشت عجیب و تاریك

     خسته و غمگینم

چشم من خسته این پوچ نگاه

پای من تاب ندارد برود

می نشینم بر خاك

                     به عقب می­نگرم

همه­جا تاریك است؛

نور از روزنه­ای بی­صدا می­تابد

همه­جا تاریك است؛

صبر كن!

نور از روزنه­ای می­تابد

راه را میبینم

می­جهم از جایم

شادی اندر تن من ریشه دواند

می­روم

  می­دوم

سوی آن روزن نور

                          كه بدان پشت نموده،ره می­پیمودم

می­زنم فریادی

تا طنین اندازد آوایم در دل دشت

اندر این تاریكی:

                                       من به فرداها می­اندیشم...

دلیل تشنگی

وقتی که

            یأس

            عصمت یاس را

                                به خنده برد

            نرگس

            طراوت و زیبایی­اش

                                فقط

                                     در کتاب خواند

            مریم

            لطافت خود

                                فریاد که نه

                                     خمیازه هم نکشید

            نیلوفر

            از نیلی آب

            فراتر

                                قدم نبرد

آنگه

        هزار

        -به جای گل-

                           به خود و آئینه

                                               دل سپرد

        پروانه هم

        دگر

                           سر خودسوزی­اش نبود

با این حساب

                  غنچه

                  اگر

                           پژمرده هم شود

                  حتی

                           برای گریه­ی از عمق جان شمع

                  دیگر کسی

                  در این زمانه

                           غصه و حسرت نمی­خورد

اکنون

         تشنگی روح خسته­ام

                                    پیداست

                                    که از کجا

                                                  آب می­خورد...

خود درگیری!

-         داشت با کی حرف می­زد؟

-         به تو چه؟!

-         من می­خوام!

-         اگه می­خواستی یه اقدامی می­کردی

-         نمی­تونستم،نمی­تونم...

-         چرا؟

-         می­ترسم؛از آبرو،غرور,...

-         اینا همش بهانه­اس!

-         نه،نیست

-         چرا،هست!

-         چرا این رو می­گی؟

-         چون از ته دل نمی­خواستیش

-         ولی من عاشقش بودم و هستم

-         اگه بودی به چیزی جز اون فکر نمی­کردی

-         نکردم

-         کردی؛ترس از آبرو،غرور,... چیه؟!

-         ولی اینجوری بهتره

-         چی­اش بهتره؟

-         من خوشحالی اون رو می­خوام نه لزوما بدست آوردنش رو...

-         اینا شعاره،داری توجیه می­کنی

-         نه،به حرفم اعتقاد دارم

-         پس به اینکه با کی بود کاری نداشته باش

-         چرا؟!

-         چون اون اینجوری راحت­تر و خوشحال­تره...

-         اگه اینجوریه باشه؛بی­خیال...

برای دلخوشی...

پرم کنون در این قفس

ز بغض و اشک و ناله­ها

و گرد ذهن من پر از

خیال و فکر و هاله­ها

و روی کاغذم مدام

متن و شعر و نامه­ها

و روی چهره­ی دلم

غبار و خاک و جامه­ها

بیا مرا ببین،نگو

به یادم عاشقانه­ها

بیا برای گریه­ام

بده به من بهانه­­ها

بیا جنون من بخوان

ز لا به لای لابه­ها

برای دلخوشی من

برو از این خرابه­ها...

حرف هایی هست...

حرف­هایی هست؛باید باشد!

بودنش آسان است

گفتنش اما    نه!

حرف­ها بسیار است

گوش­ها اما کم!

و زبانی که بیانش دارد!

پس اگر حرفی هست؛که مسلم هم هست

بهتر آن است که در دل باشد

و بیان ناشده باقی ماند

... و دگر حرفی نیست!

دو بیتی...

1_ نگاهش زهر شیرین است انگار                         برایم یار دیرین است انگار

      چو بت زیباست و دل گیر زلفش                        دلم بودائی آئین است انگار

 

2_ دوباره دلربائی کرد امروز                              علاقه را تداعی کرد امروز

    دوباره چشم­هایش حرف می­زد                           دل من را هوایی کرد امروز

 

3_ ای دوست بیا که خاطرم غمناک است         جام غم من ز حادثه بی­باک است

      دل در گرو عشق تو دادم اما                   تو رفتی و چشم­های من نمناک است

موج

من در این دریای ژرف

در تقلا و تلاش...

نیست حتی دستی

تا مگر دست مرا

از میان موج­ها برگیرد

نیست حتی چشمی

که به هم­بستری موج و من طعنه زند

ناله زند

قطره­ای اشک بریزد در آب

نکند که دل دریا ناگه

نزد او نرم شود

و مرا راه نجاتی باشد...

حیف اینجا حتی

ماهی­ای،لک­لکی،مرغی هم نیست

به چه دل خوش باشم؟

که نهنگی برسد از راهی؟

و دلش نرم شود؟

و مرا

   سوی ساحل ببرد؟

من ولی

   دل به دریا زده­ام

   و بدان دل دادم

   و نخواهم برهم

   من هم­آغوش همه امواجم...

 

من نیستم...!

تو بزرگ بودی و بالا و من کوچک بودم و پایین؛تو به من نگاه کردی،من بزرگ شدم و بالا آمدم و تو کوچک شدی و پایین آمدی و روبروی من ایستادی و هنوز بزرگی و هنوز کوچکم...

 

می­خواستم در آبی چشمان تو شنا کنم؛تو گریستی و سیل اشک­هات دل مرا برد و مرا بردی و بردی و باختم؛از عطش نگاه تو گر گرفتم؛سوختم اما ساختم...

 

من در دریای نگاهت دست و پا می زدم،در دریا بودم ولی می­سوختم،از درون می­سوختم و خاکستر می­شدم و تو می­دیدی؛تو با نگاهت که می­گریستی آتش مرا خاموش می­کردی و من بیشتر می­سوختم...

 

ارتفاع فهم تو بیشتر از عشقت بود و من ارتفاع عشق را نمی­فهمیدم.من در نفهمیدن­های سقوط کردم و فرو رفتم و ظلمت شدم و تاریکی و تو نور بودی و تابیدی ولی حیف که نور تاریکی را از بین می­برد...

و من دیگر نبودم؛با نیستی گره خوردم و نبودن را با نبودنم لمس کردم...

و من هنوز نیستم...!

 
  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
 

درباره وبلاگ

برای...
برای هیچ کس
برای همه تنهایی هام
برای همه غم هام
برای ...
مدیر وبلاگ : شیدا

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

1