تبلیغات
کسی که هیچ کس نبود
تاریخ : شنبه 19 تیر 1395 | 07:44 | نویسنده : محمدرضا بابائی

بانو سلام

حال شما؟

شاد و خرمید؟

خندان و سرخوشید یا که درهمید؟

آیا هنوز عاشق خواجه امیری و  شعر فروغ و سعدی و اهل نوشتنید؟

دنیا به کام حضرت دلبر هنوز هست؟

کفش و لباس و شال سرتان به روز هست؟

بانو دل رقیق پر از رحمتان هنوز

آیا برای حال دل ما نسوز هست؟!

آیا رقیب ما هم آه گلو گیر می کشد؟

از چشم و چالِ گونه تصاویر می کشد؟

اشعار من هنوز اذیت کننده اند؟

بانو هنوز معده تان تیر می کشد؟

آیا کسی دوباره نوشته برایتان

من دوستت... ادامه آن را خودت بخوان؟

یک جمله مدتیست ورم کرده در گلوم

بانو دلم گرفته کجا کی قرارمان؟

 

محمدرضا بابائی



تاریخ : پنجشنبه 10 تیر 1395 | 13:26 | نویسنده : محمدرضا بابائی

عشق مثل صدای خش خش برگ

زیر پا ٫ دلنشین و زیبا    نیست

قایقی از نهنگ دل برده

قایقی که درون دریا    نیست

می زند شب به ساحل تاریک

تا هم آغوش عشق خود باشد

آبرو برده از نژاد خویش

توی ذهنش به فکر فردا     نیست

صبح فردا خبرنگاران از

اتفاقی عجیب می گویند

قایقی له شده بدون دلیل

و نهنگی که دیگر اینجا     نیست



تاریخ : چهارشنبه 2 تیر 1395 | 09:00 | نویسنده : محمدرضا بابائی


آنقدر زیبایی که من از قله کوه

جستی زدم تا که ببوسم روی ماهت

زخمی شدم، مردم ولی دیدم همان دم

برقی که گم شد توی چشمان سیاهت

خندیدی و گفتی پلنگی بود مجنون

چشمک زدی و بود حسی در نگاهت

چشمک زدی، خندیدی و آتش گرفتم

بی جان دوباره پا نهادم توی راهت

از کوه بالا آمدم با صد تقلا

جستی زدم تا که ببوسم روی ماهت...

 

محمدرضا بابائی

31/3/95

16:04



تاریخ : یکشنبه 16 خرداد 1395 | 14:11 | نویسنده : محمدرضا بابائی

عقل و قلب و دین و دنیا را تو با خود برده ای


چیزی از من که نمانده! تو بیا این هم ببر!



تاریخ : یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 | 08:08 | نویسنده : محمدرضا بابائی

تو رفته ای و من


شده ام مثل پرنده ای که آشیانه اش را آتش زده اند؛


با جوجه هایش!


حیران و بی چاره...


یک نفر زیر بال و پرم را بگیرد...




نظر
تاریخ : سه شنبه 31 فروردین 1395 | 08:08 | نویسنده : محمدرضا بابائی


تنها چیزی که از تو برایم مانده

دو سه تا خاطره غم انگیز است

و یک ردپا توی فال قهوه ام

برگرد

قناعت هم حدی دارد!



تاریخ : چهارشنبه 18 فروردین 1395 | 07:45 | نویسنده : محمدرضا بابائی

روزها شعر می نویسم

و حتی بدی آب و هوا را هم به پای نبودنت می گذارم

مدام از این عشق، از این فاصله گله می کنم

هر بار فلسفه جدیدی برای عاشقی می بافم

همیشه سعی می کنم بهانه ای پیدا کنم تا بگویم دوستت دارم

حتی گاهی دیوانه می شوم و در شعرهایم قیدت را می زنم

اما راستش را بخواهی

اصلا مهم نیست من چه می نویسم!

تو فقط بخوان دلم برایت تنگ شده، همین!



تاریخ : سه شنبه 27 بهمن 1394 | 08:08 | نویسنده : محمدرضا بابائی


تو که می خندی

دست و پایم را گم می کنم

توی چاله های گونه ات!

بیشتر بخند

می خواهم گم شوم

در تو...



تاریخ : سه شنبه 20 بهمن 1394 | 00:23 | نویسنده : محمدرضا بابائی

تنها چیزی که از تو برایم مانده

دو سه تا خاطره غم انگیز است

و یک ردپا توی فال قهوه ام

برگرد

قناعت هم حدی دارد!

 

م.ب



تاریخ : یکشنبه 18 بهمن 1394 | 08:08 | نویسنده : محمدرضا بابائی

جمعه عصر که میشه انگار یک شنبه عصره! انگار تقویم ورق می خوره و یه راست 19 شهریور باز میشه! انگار همه چی یهو وایمیسه و ساعت از 8 و 8 دقیقه شب شروع می کنه و میره تا 9 و 16 دقیقه، دوباره برمیگرده سر ساعت 8 و 8 دقیقه و دوباره میره تا 9 و 16 دقیقه، دوباره برمیگرده و ...

جمعه عصر که می شه انگار همه چی دست به دست هم میده تا بغض تو گلوت باد کنه و تا مرز خفگی ببردت، انگار زمین و زمان دست به یکی می کنن که حالتو بگیرن، که دیوونت کنن...

جمعه عصر که میشه، انگار میای جلوی چشمم، میگی نه و میری، هنوز خیلی دور نشدی دوباره برمیگردی، میای جلوی چشمم، میگی نه و میری، هنوز خیلی دور نشدی دوباره...

جمعه عصر که میشه...

کاش دیگه هیچ وقت جمعه عصر نشه...

 

م.ب

94/10/4



تعداد کل صفحات : 12 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

  • تیم بلاگ | زیبا مد | سبزک