محمدرضا بابائی دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 18:19 نظرات ()

 

در اسارتِ بن بستِ تنهایی نشسته ام و به ویرانه های بازمانده از دهكده ی لبخند در روزهای دور از این ساعتهای تلخ مینگرم و خاكهای كوچه خیس میشود و این اندیشه كه چه شد از ارتفاعِ كوهِ روزهای خوشی به گودالِ غم افتاده ام و چه كسی این بن بستِ نحس را ساخته آخرین تكه های روحم را میجود...

آخرین تكه های لذت را روزهاست جویده ام و دلم از رخوتِ خانه ها ضعف می رود. لبهای مغزم ترك خورده و واپسین جرعه ی فكرم را حتی به یاد ندارم كی نوشیده ام...

لاشه ی احساسم متعفن شده و خاكسترِ روحم را باد در چشمم میریزد. چشم هایم را میبندم؛ خوابِ این روزها را قبلا دیده ام؛ به دنبالِ چاهِ مرگ خوابهایم میگردم و به سمفونیِ زوزه ی ترس گوش میدهم. از یخبندانِ ناامیدی میلرزم و بر سنگِ قبرِ زندگی ام میتراشم : كسی كه هیچ كس نبود...