محمدرضا بابائی یکشنبه 19 شهریور 1391 10:07 نظرات ()

 

 

میان هیاهوی زمان، قارقار کلاغی اگر حواست را ربود، جهش وزغی اگر زنبور عسل خاطرت را آزرد و خیز گربه ای زشت اگر پرنده ذهنت را مشوش کرد؛ بینوای ساکن این خرابه را یاد کن که سخت تنهاست و محتاج حتی یک نگاه...

در جواب به یک دوست:

آنقدر نبودنش را خواب دیده ام که وقتی دیدم نیست باز منتظر بیدار شدنم. آنقدر کابوس "نه شنیدن" دیده ام که این کابوس را هم باور نمی کنم. آنقدر برای دیدنش لحظه شماری کرده ام که این لحظه ها هم خودم را منتظرش می بینم. آنقدر برای گفتن حرف دلم امروز و فردا کرده ام که که این چند روز را هم نیامده می بینم. آنقدر از 3 روز پیش غصه خورده ام که سیر سیرم؛ از غذا، از حرف، از بغض، از گریه، از عشق...

 

درای بسته

خسته ام از این همه دلواپسی، خسته ام از این همه دلتنگی

زندگیمو می ذارم به پات ولی، تو هنوز داری با من می جنگی

اشکامو هدیه می دم به کاغذام، غنچه ی شعرامو می چینم برات

یه نگاه بکن به حال زار من، به دلی که می کنه جون زیر پات

می نویسم که نرم از یادت، از غم بی کسیام می خونم

هر چیم که بی محلیم بکنی، همیشه عاشق تو می مونم

بی خیال گریه های من نشو، آه من دامنتو می گیره

یه روزی می فهمی حال دلمو، ولی روزی که واسه من دیره

درددل هامو به عکسات می گم، ولی تو هنوز داری می خندی

هیچ جوری راه نمیای با عشقم، همه درها رو به روم می بندی

می نویسم که نرم از یادت، از غم بی کسیام می خونم

هر چیم که بی محلیم بکنی، همیشه عاشق تو می مونم