محمدرضا بابائی سه شنبه 28 شهریور 1391 20:08 نظرات ()

 

 

9 روز از نَه ترین نَه ای که در 24 سال و 9 ماه عمرم شنیده ام می گذرد و یخ زده فکرم، زیر باران آتش بغضی سنگین...

از 8 و 8 دقیقه شب تا 66 دقیقه بعد از آن در 19 امین روز ماه 6 ام حرف زدم و نشنید و باز حرف خودش را زد:" علاقه ای نیست...". خوب پشتم را به خاک مالید؛ از در منطق وارد شدم ولی با احساس شکستم داد، طوری که حرفی در آن نباشد. آخر منطقم بُرنده است و سخن و لحنم، اما حیف؛ آماده بود که بگوید، برای شنیدن نیامده بود... قدمی عقب که ننشست هیچ، حمله هم کرد:" قطعا اولی نیستم، پس آخری هم نخواهم بود!" و بهت من از این حرف و اصرارم بر اینکه اشتباه می کند و باز حرف خودش و عصبانیت من از اینکه در این زمینه هم از لطف حرافان فرصت طلب بی نصیب نمانده ام و ناراحتی ام از اینکه شناختش بر پایه شنیده ها بود؛ هرچند می گفت نیست...

تو بردی؛ تمام شد... مجبور به کوتاه آمدن شدم؛ تو بردی؛ مبارکت باد...