گیر میکند آرامشی که ندارم لای پیچکهای دیوار یادش و میشکند تکه های شکسته دلم در سقوط از بلندی بی علاقگیش که ساکن دژ ناشناخته ی شناختش از من است بر قله ی علامت سوال خواسته هایش، گیر میکند و میشکند و میشکنم بیصدا در شلوغی رفتارم...

 

میزنم ریشه درخت یادت را با تبر کند فراموشی و بیشتر ریشه میدواند در خاک دلم، کوچه ی خاکی خیالم را آبپاشی میکنم در پیشواز فکر به تو و سر میرود پیاله چشمم از بس که به تو فکر میکنم. فکر " چرا نه؟! " میجود ته مانده ی آرامشم را و آخرین جرعه ی منطقم را هورت میکشد. منطق محتضرم تو را انتخاب میکند هنوز و همیشه؛ کوتاه نمی آیی؟

 

میروی و میرود اشک از چشمم، برایت دست تکان میدهم و تکانم میدهد بی احساسی عجیبت، از دست دادمت و از دست غمش دارم از دست میروم، تمام شد و آخر شاهنامه من هم خوب تمام نشد. زیباترین اشتباه من، کاش تو هم کمی اشتباه میکردی...

 

گفتی برای من کمی و از سرم زیاد بودی، کم بودم ولی زیاد وابسته شدم و زیاد بودی و کم کردی شعله عشقم را، میشکند شیشه ی بغضم با حتی یک تلنگر و تلنگر میزند به احساسم هرچیز، هرجا و هرکس، دارم میشکنم کم کم... میخواهم پرواز کنم، با نگاهی سقوطم را زیباتر کن...

 

چه خوابهایی برای عشقم دیده بودم اما با سیلی محکم " نه " از خواب پریدم و صورتم هنوز کبود است، تنها دلخوشیم هم پرید؛ خواب او... از یکشنبه شبها متنفرم...

 

بیدارم با یادش، میخواهم بگویمش مثل بازی بچگی یادم تو را فراموش نمیشود...

 

کیشم میکند رفتارش که همکیشم نیست و مات میشوم در مشکی مات چشمانش. شطرنج عشق بدترین قمار زندگیم بود، دلم را باختم و غرورم و احترامی که... حیف از من...!

 

به قرص ماه نگاه میکنم، قرص صورتت پیش چشمم می آید و قرص میخورم، حکایت دیوانه و ماه است یا شاید پلنگ و ماه! نمیدانم، قرصها کار خود را کرده اند، مخصوصا جواب رد قرص و محکم چو سیلابت به حس علاقه ای که سر خورد لای دستان غرورم چون قرصی صابون! قرص میخورم و قرص میبینم و دلم قرص است از حسم و دلت قرص است از جوابت؛ لعنت به عشق...!

 

میبافم طنابی از منطق با رگه های تنفر از 35 روز پیش؛ اعدام احساسم نزدیک است...

 

همنشینی میکند این روزها بخت بیوه ام با هوویش، زمان! شنیده ام تقدیرم 25 سال پیش مرده! و من به سوگ نشسته ام این همنشینی شوم را در آن عزای نحس...!

 

پیچیده بوی پاییز در باغچه کوچکمان و رنگ درختانمان دارد میپرد، میپرد گنجشکی از این شاخه به آن یکی، یکی انگار در هوا عطر بیقراری افشانده، افشانده انجیر پیر موهایش را در باد وناله کنان میرقصد، میرقصد نگاهم از این سو به آن سو، سوسو میزند امید در چشم کبوتری که به جوجه اش پریدن می آموزد غافل از اینکه پاییز بوی عشق دارد و جوجه اگر پرید دیگر پریده، پریده رنگم از بیتابی دلم که هوایش بوی پاییز دارد، دارد این آرزو از سر و کول ذهم بالا میرود که کاش دلش چون هوای این روزهای کوچه مان بوی محبت داشت؛ بوی مهر...

 

صورتک خندانم را آویزان میکنم هر شب به دیوار و میگریم به خنده های حک شده بر آن، خنده دار است گریه های هر شبم برای چیز خنده آوری شبیه عشق و علاقه گریان کننده ی یک طرفه ای که خنده ها و گریه هایم را به هم دوخته است، چشم میدوزم به عکس هایی که با لبخندهای گریه دارش چشم دوخته است به من از قابی که دوخته ام خاطرات تلخ و شیرین دوخته شده به تابستان 91 را بر آن؛ شب بخیر قاب عشق...