دوباره، اینجا، اصفهان؛ و غمی که از دوریت در  دلم خانه می کند... دوباره، اینجا، سی و سه پل؛ و حسرتی که از تنها قدم زدن وجودم را می جود... دوباره، اینجا، صنعتی؛ و دردی که از به یادآوردن آخرین حرفهایت در تنم می دود... دوباره، اینجا، من؛ و چشمی که چون هوای اینجا ابریست... دوباره، اینجا، بغض؛ و منی که دیگر شبیه من نیست...

برایم نوشتی " سبز باشید" و نمی بینی زرد شدنم را، نمی بینی پاییز نبودنت پژمرده ام کرده، نمی بینی درخت شادیم را آتش " نه" سوزانده، نمی بینی تندباد " علاقه ای نیست" پس کوچه های ذهنم را بهم ریخته، نمی بینی از سیلاب "نظرم عوض نمی شه" ریشه عشقم دارد از خاک دلم در می آید، نمی بینی زلزله " قطعا اولی نیستم، پس آخری هم نخواهم بود" خانه منطقم را خراب کرده، نمی بینی هنوز از بغض " کم کم یادتون میره" چشمهایم سرخ است، و نمی بینی از نبود تابش نگاهت دارم می خشکم... حرفهایت بدجور تکانم داد، 80 روز است حال دلم خراب است... صدای مرا می شنوی؟

گاز می زنم خاطره روزهای تلخم را و شیرینی آرزوی داشتنت زیر دندان فکرم مانده؛ زخمهای روحم کم بود، درد زخم معده ام را هم باید به درد زخم معده ات اضافه کنم. پیاله دردهایم پر شده و می ریزد کم کم در کاسه صبرم، این یکی هم پر شود چه کنم؟ نه می توانم به دستت آورم و نه می خواهم از دستت بدهم؛ راه دیگری نیست؟

در کوچه پس کوچه های ذهنم قدم می زنم، هر گوشه و کنار ردپایی از یاد توست که مدام از سر و کول فکرم بالا می رود. من از وقتی تو را پیدا کرده ام خودم را گم کرده ام؛ چطور می توانم فراموشت کنم؟ چه انتظار عجیبی است، منتظرم معجزه شود، حتی منتظر معجزه بودن عاقلانه تر از انتظار برای رسیدن زمان تغییر نظر توست...

پ.ن: من عاقلانه رفتار نمی کنم!

قلک تجربه ام را شکسته ام، هر چه می گردم چیزی شبیه اسکناس حل این مشکل در قلکم نینداختنه ام... گفته اند:" از هرچه بترسی سرت می آید"، می ترسیدم حرفهای بی اساس و بی اهمیت پشت سرم کار دستم دهد؛ داد، می ترسیدم رفتارم متاثر از عواطفم شود؛ شد، می ترسیدم گرهی باز نشدنی با دست فکر و دندان حرف در کار بیفتد؛ افتاد، می ترسیدم بی دلیل منطقی بگوید " نه"؛ گفت... لعنت به این احساس...

گره زده ام دلتنگی هایم را به آهنگ هایی که شبها می شنوم و تنهاییم را تقسیم می کنم با گوشی و وبلاگ، حالم هر روز بدتر می شود و نقابم هر لحظه رنگ پریده تر، هنوز هم رفتنت باورم نشده، هنوز هم امید دارم؛ حتی به هیچ... نظرت عوض نمی شود؟

کم کم دارد فراموشم می شود که بودم و که هستم اما چیزی که هیچ ذره اش یادم نرفته تویی، یاد توست و صدایی که مدام در گوشم زنگ می زند:" بهتون علاقه ندارم" و زنگ می زند قفل چشمم و سدش خراب می شود و چکه می کند حتی پس از 80 روز... برنمی گردی؟

گفتند:" باران که می بارد تو می آیی"؛ باران هم آمد و تو نیامدی... از این تقدیر دلگیرم...