رد می شوی بی اعتنا از كنار حضورم كه تنها به خاطر توست و نمی بینی و نمی فهمی مرا، لبخندی تلخ خانه می كند بر لبت آنگاه كه روی حرفم با توست و روی برمی گردانی  و تلخی رفتارت را زیر زبانم حس می كنم، زود می روی و دارم زود از دست می روم؛ می روی و با كوله باری حرف می مانم لب جاده زمان، شاید كه فرصتی دوباره از راه برسد و درد دلهایم را با قاصدك بازگویم... تنها بهانه ام؛ دست از بهانه ات نمی كشی؟

 

طلوع می كنی هر صبح در مشرق خیالم و غروب می كنی هر شام در مغرب امیدم و من بی نصیب ترینم از تابش نگاه گرمت بر یخبندان رویاهایم. نمی خواهی ابر جداییمان برود؟

 

در جواب به یك دوست:

109 روز است رد پای خدا را ندیده ام، نمی دانم مشكل از چشم من است یا رد پای او! یا شاید از زمینی كه برای خودم ساخته ام و خدا مجبور است با سرپنجه رویش راه برود و من نمی توانم ردپایش را ببینم و صدای قدم هایش را بشنوم...كجایی خداااااااا؟!

 

نگاهم را پهن كرده ام تا كمی آنطرف تر از تو و با گوشه چشمی حواسم را سنجاق كرده ام به حضورت و چه راحت می خندی و نمی بینی چه سخت ته مانده بغضم را فرو می دهم. می روی و سنجاق نگاهم گیر می كند لای خطوط عبورت، می روی و می مانم با عطر وجودت كه دارد بار و بنه اش را می بندد كم كم و می رود تا تنهای تنها باشم با تجسمی از تو در كوچه های روشن خیال، پشت پس كوچه های ذهنم؛ با كسی كه داشتنش برایم یك رویا شده؛ یك آرزو...

 

مدتیست با مداد قرمز دوست شده ام. هر صبح رنگ می زنم نقابم را؛ صورتی سرخ، چشم هایی سرخ و دلی خونین... مداد قرمز وجودم دارد تمام می شود، تنهاییم را تمام نمی كنی؟

 

تولد آغاز راه بود، بهار زندگی. حس می كنم خیلی زود دارد پاییز می شود؛ زمستان را چه كنم؟!