- اگر نرفته بودی من این همه اشک و بغض و ناله را به حساب چه کسی می گذاشتم؟! اگر نرفته بودی من این همه حرف و درددل و گلایه را به چه بهانه ای می گفتم؟! اگر نرفته بودی من این همه ساعات تنهایی و بی کاری و بی حوصلگی را با چه فکری پر می کردم؟! حالا که فکر می کنم می بینم اصلا چه خوب شد که رفتی...!

- خدایا؛ پیاله ای امید ده، حوصله صبرم دارد سر می رود...

- با کلافی عشق که همه هستی ام است برای خریدن یوسف نگاهت آمده ام، شاید ورق تاریخ این بار به گونه ای دیگر رقم خورد و قافله سالار وجودت تو را به امیری بر عزلتکده دلم بفرستد نه به بندگی ذلیخای حرف های پشت سرم.من برای بازار گرمی نیامده ام؛ امید خریدنت را دارم...

- هر صبح تا شب چشم انتظار باران حضورت می مانم. آسمان جاده امروز هم تو را نبارید. باز امشب ابرهای چشمم را می چلانم تا شاید بتوانم اندکی از جای خالی بارش نوازشت را پر کنم اما... گله نمی کنم، خودم خواسته ام عاشق باشم و حرف مرد یکی است؛ پای حرفم ایستاده ام...

- بر بوم زهوار در رفته زندگیم رنگ می گیرد کابوس های خاکستری تنهایی. آنچه هنوز این امید شکسته را سرپا نگه داشته خاطره دیروز است و گاهی اندکی رؤیای فردا...

- کی میشه این نوشته مصداق پیدا کنه:

دیشب صورت آسمان سرخ بود، فهمیدم که آسمان جاده امروز ابری است و تو را می بارد و ماه چنگ به صورت کشیده. دیشب چترم را بر سفره آب پاش مهمان کردم تا هوس نکند امروز مانع باریدنت بر من شود. امروز نفسم عطر شکوفه سیبی دارد که در بهار دلم نوبر آورده. از خانه که می آمدم به تمنای عطر و چترم نه گفتم؛ در جاده شکوفه می بارد و هوا پر از بوی توست، پر از بوی سیب...

- و چند مناظره که با  چند تن از دوستان بزرگوار داشتم و شاید خوندنش خالی از لطف نباشه:

1-

من: خانه کرده سرما زیر پوست خیس درختان باغچه مان و به خود می لرزند اما ماهی قرمز توی حوض حالشان را نمی فهمد، نمی فهمد ترس آن ها را از اینکه بخوابند و شاید دیگر بیدار نشوند، نمیفهمد درد کشته شدن در خواب و مردن در سکوت را، نمی فهمد درد سوختن را؛ آخر جوان است هنوز و زمستان را ندیده، باورش اما خیلی هم سخت نیست چرا که او پایان عشق برگ ها به باد را از کلاغ پیر همسایه شنیده؛ له شدن زیر پای عابرانی که شاید عشق را حتی قبول ندارند! ماهی قرمز حواسش اما به چیزی دیگر است؛ به اینکه دارد بهمن می آید و بعد از آن اسفند دود می شود!(اینها را هم از کلاغ پیر شنیده انگار...) حواس ماهی گیر کرده در تنگ بلور روی طاقچه، آری او هم عاشق شده، عاشق رقص با نور در تنگ بلور؛ خدا به دادش برسد...!

او: ماهی؟ تنگ بلور؟ ماهی عاشق نور شده؛ اصل نوری که به تنگ میخوره! خدا به ماهی لبخند می زند، دل آب از خنکای لبخند یخ می زند و ماهی در پناه لبخند خدا گرم می ماند و نمی میرد! ماهی منتظر خورشید تابستان می ماند؛ پولک هایش را به رخ خورشید می کشد و از گرمای آن لذت می برد! این است قصه عشق گرم ماهی و هیچ سردی  هم در کار نیست.

من: شاید ماهی عاشق نور است و به خورشید طعنه می زند و گرم لبخند خداست اما... شاید دست تقدیر ماهی دیگری را هم خانه اش کند! و او عشق را گم کند زیر پولک های براق آن دیگر! یا شاید عکس خودش را در یخ روی حوض ببیند و از اینکه به آن نمی تواند برسد دیوانه شود! حتی ممکن است برای رسیدن به تنگ و عکس اصل نور!  بجهد و تنها کسی که به آرزویش می رسد گربه باشد یا همان کلاغ زشت! یا حتی ممکن است خوشی زده باشد زیر دلش،عاشق شنا کردن باشد و به هیچ کدام از این ها فکر هم نکند! نمی دانم، فقط امیدوارم اگر عاشق است به عشقش برسد... L

او: می رسد... J

من: من هنوز شک دارم! شک که نه، می ترسم... امشب برای ماهی دعا می کنم...!

2-

من: کاش چون دانه های انار بودیم؛ صورت هایمان سرخ و قلب هایمان سفید، زیر یک سقف زیبا کنار هم بودیم و هیچ گاه هیچ کس تنها نبود و کاش چون دانه های انار نبودیم؛ قلب ها سنگ و بی اعتنا به هم و تن داده به تیغ سرنوشت و فساد آفت و اسیر زندانی به انتظار مرگ...

او: کاش پرچم های انار بودیم که کودک دبستانی با نبود ما کف دستش خیالش از تجدید شدن راحت می شد J

من: و کاش پرچم های انار نبودیم چون بودن و ماندنشان دست خودشان نیست؛ بازیچه می شوند و بی هدف می میرند...

3-

او: هی گفت غریب است، چه بهتر! نرود...

هی گفت قرار است که دیگر نرود...

رفت و ... نفس حوصله خط چینم...

حالا که بریده است، چرا سر نرود؟!

من: 1- گفتم که غریبه ام ولی باید رفت

گفتم که خیالش ز سرم خواهد رفت

رفتم و عصای یاد خندیدن او

حالا که شکسته، از سرم شاید رفت!

من: 2- هی خواستم بمانم، اما نشد و رفتم

هی شکوه و شکایت، کردم ز خود و رفتم

ارزش نداشت حرفم، تصمیم " نه" گرفت او

گفتم که باز گردم (این بود مد!)، و رفتم!

4-

 او: گفتند چند سال داری؟ گفتم: روزهای غمناک زندگیم را خط بزنی، کودکم!

من: تا آنجا که یادم هست از همان کودکی روزها غمگین بود! راستی، روزهای غمناکم را خط نزن، این ها خاطرات منند؛ تمام زندگیم، آن ها نباشند من مرده ای بیش نیستم! هر چند حال هم بهتر از مرده ها نیستم...!

5-

او: دنیای قشنگی نیست، آدم ها مثل رودخانه های جاری اند، زلال که باشی، سنگ هایت را می بینند، برمی دارند و نشانه می روند درست به سمت خودت!

من: آدم اگر باشی؛ نباید ذاتت سنگ داشته باشد! مردم بدی هایت را به تو برمی گردانند!

6-

او: بلبل، از این کوچه گذر کن

بزن چه چه، رفیقم را خبر کن

اگر پرسید یارت در چه حاله!

بگو در شهر غربت بی قراره...

من: ای قناری پر بکش از پیش من

ناله و دلتنگی من را ببر

سوی آنکه یادی از ما می کند

ناز هم گر کرد، نازش را بخر!

7-

او: زندگانی جیره مختصریست، مثل یک فنجان چای، و کنارش عشق است، مثل یک حبه قند، زندگی را با عشق، نوش جان باید کرد، نوش جانت باشد، لحظه های لبخند...

من: زندگانی مفهوم عظیمی است، مثل یک زخم عمیق! و کنارش عشق است، همچو یک ناخن تیز! تو اگر زندگیت را می خواهی با آرامش، هیچ وقت یک طرفه عشق نورز!

8-

او: یک فنجان چای داغ مهمان منی؛ کنار پنجره، وقت تنهایی! نوش جانت؛ چای رفاقت من همیشه تازه دم است!

من: در این شب سرد زمستانی، کنار پنجره بخارگرفته احساس، وقت تنهایی ساکت دلم، چای رفاقت را می نوشم؛ تلخ، شیرین حضورت کنارم کم است...