به گمانم باید نام بید مجنون را بگذارند بید بابائی! آنقدر که من دیوانه ی تو هستم مجنون دیوانه لیلی نبود!

 

 

حالم اصلا خوش نیست!/ و چه پروا که بگویم که هنوز/ عاشق تو هستم/ و تو چه بی پروا/ خط زدی عشقم را/ که به اندزه ی یک دنیا بود/ و گذشتی از من/ و من اینجا ماندم/ با دلی دیوانه/ که چنین می گوید:/ عشق یک دنیا نیست/ نیست حتی یک عمر/ لحظه ای هست فقط در قلبت/ و در آن لحظه همه ساعت ها می خوابند!/ حالم اصلا خوش نیست!

 

 

نمی دانم دیوانه ها شاعر می شوند یا شاعران دیوانه! فرقی هم نمی کند! من هردو هستم!

 

 

دارد می شکند/ کمرم/ از تنها به دوش کشیدن بار این عشق/ خیال کمک نداری؟!

 

 

هنوز وقتی به تو فکر می کنم چشم هایم به خیال دیدن تو گونه ام را برای پیشواز رد پای نگاهت آب پاشی میکنند. در قلبم نشسته ای، نه بیرون می روی، نه کسی را راه می دهی! می دانی با من چه کرده ای؟!

 

 

هر روز و هر لحظه ام پر از یاد توست و مدام به تو فکر می کنم، آیا تو اندکی و لحظه ای به من فکر می کنی؟ دارم به قانون سوم نیوتن شک می کنم!

 

 

خیالت را جاگذاشته ای در ذهنم و دارد مدام از فکرم بالا می رود. خسته ام از این همه کشمکش؛ یا خودت هم بیا، یا خیالت را هم ببر!

 

 

اگر آنقدر که به شاید و اما و اگر ها فکر کرده ام به اینکه "او دوستم ندارد" فکر می کردم الن باورم شده بود که او واقعا دوستم ندارد! اما شاید اگر...! بگذریم...

 

 

نمی دانم! می آیی یا می روی؟! تشخیص فاصله از پشت قطره های اشک مشکل است!

 

کفش هایم را ته فنجانت جا گذاشته ام تا بدانی از پیش تو هیچ جا نمی روم! ( این نوشته و نوشته  بالایی در جواب به دوستی است که گفت: در ته فنجان قهوه ام کفش های تو پیداست... نمی دانم! می آیی یا می روی؟1)

 

 

نمی دانم ناراحتی یا خوشحال اما بدان؛ آنقدر ها هم که فکر می کنی حال من بد نیست!

 

 

من تو را مهمان خانه ی عشقم کرده ام، ماندن یا رفتن؛ تصمیم با توست...

 

 

جز آدم ها همه با وفا هستند، حتی کلاغ ها... مترسک راست می گفت... ( در جواب به دوستی که گفت: راست می گفت مترسک؛ وقتی نمی شود رفت، همین یک پا هم اضافیست!)

 

 

ای دل بسوز از غم هجران و دم نزن/ کاینجا برای تو بجز اشکت رفیق نیست/ زخم حقیر زود شود خوب، پس تو صبر/ بنما مگر که زخم دل تو عمیق نیست؟!

 

 

باران؛ ببار بر من، بشوی گرد غم را از چهره ام، و هویدا کن این جاده گم شده زیر خروارها خاک اشتباه را؛ می خوام این بار خوب شروع کنم...

 

 

خدایا؛ لقمه ای آرامش در دهان روحم بگذار، از این همه سختی؛ دلم درد می کند...

 

 

خدایا؛ پاهای امیدم را دخیل بسته ام به پنجره کرمت، جرعه ای از نور اجابتت را در پیاله ی تاریک دست های افراشته ام بریز که سخت تشنه بهبود این شرایطم...

 

 

در جدال عشق و مصلحت، عشق باید فدا شود انگار. خدایا؛ این قربانی را هم بپذیر...

 

 

آنقدر کبرای منطقم دیر تصمیم گرفت که کتاب دلم، که جامانده بود زیر باران عشقت، هنوز پس از بیش از 5 ماه آفتاب فراموشی خوردن خشک نشده، به گمانم آفتاب نگاهت لازم است...

 

 

به رسم کودکی ها با تو بازی می کنم اما همیشه تو بالایی و من پایین، حتی در خیال هم دیگر نمی توانم تو را بگیرم!

 

 

دیوانه که شاخ و دم ندارد! خود بر طبل رسواییم کوفته و دیوانگیم را فریاد زده ام!

 

 

پاهای ذهنم را کرده ام زیر کرسی یادت، چقدر لحظات گرم و لذت بخشی است اما حیف که گاز دوریت (ohhh!) دارد (ohhh!) خفه ام می کن... (ohhh!) (ohhh!)

دستم به پنجره فراموشی نمی رسد، درهای رسدن به تو هم قفل اند؛ باید در دوریت بمیرم انگار...

 

 

هر چه می گردم پیدایت نمی کنم، فکر نمی کنی بازی قایم باشکمان خیلی طولانی شده؟! ( در جواب به دوستی که گفت: هنوز هم از بازی کلاغ پر می ترسم. می ترسم بگویم رفاقت؟ آرام بگویی پر...)

 

 

کسی که بی اعتنا به گذشته است مانند راننده ایست که به آینه توجه نمی کند! ( در جواب به دوستی که گفت: کسی که فقط به گذشته فکر می کند، مانند راننده ایست که نگاهش پشت سرش است و رو به جلو حرکت می کند!)