سه تار بزن، دشتی؛ دشتی بزن، بگذار مویه کنم برای خودم. پرده ها را بکش، چشمان هرزه، بکارت تنهایی ام را می درند. آه که چقدر این لحظه ها دور و برم پر است از جای خالی نبودنت و من پرم از پوچی بدون تو بودن. کاش کمی بودی و دستانت را روی گونه ی لحظه های خیسم می کشیدی، دست تنهاییم را می گرفتی و قدم می زدی زیر چتر بغضم، عطر نگاهت را به پیراهن وجودم می زدی و آهنگ سخنت را مهمان گوش دلم می کردی، ولی افسوس، افسوس... سه تار بزن...