من باشم، تو باشی و یک نیمکت دو نفره! من بنشینم این طرف و تو آن طرف. یک سینی چای وسطمان و یک دنیا حرف برای نگفتن. چای را تلخ بنوشیم از ترس این که مبادا هنگام برداشتن قند دست هایمان به هم بخورد. نگاهمان به سنگفرش پارک باشد و من ابروی تو را در لابلای نقش هایش تصور کنم و تو لابد صورت مرا. چای را داغ بخوریم؛ مبادا این لحظه ها دستمان را رو کند. تمام شود و برخیزیم. بگوییم خوشحال شدم از دیدارتان و برگردی تا بروی و من با خودم کلنجار بروم... ببخشید خانومِ... امممم،هیچی، مهم نیست، باشه یه وقت دیگه...

اَه! باز هم نشد... حتی در خیالم هم دیگر مال من نمی شوی...