تو لیاقت این همه عشق را داری

من لیاقت نداشتم

این همه عاشق باشم...

................................................................

یک دنیا حرف نگفته

یک دنیا عشق

همه را ریخته ام توی قلک قلبم

شاید روزی به دردم خورد

گذاشته امشان برای روز مبادا

شاید روزی نظرت عوض شد

و خواستی برگردی

اما این بغض

این بغض لعنتی دارد خفه ام می کند

کاش اینقدر حافظه ام خوب نبود

تا فراموش می کردم

آن لحن شیرین صدایت را

آن آرامش نگاهت را

و آن

سردی رفتارت را

کاش اندکی

فقط اندکی

به یاد من بودی

آنوقت می توانستم باخیال راحت بمیرم...

...............................................................

چه بگویم

هر چه بگویم کم است

و بیهوده

پس سکوت می کنم

به درازی مشکی موهات

و به عمق چال گونه ای که دلم را در آن گم کرده ام...

هر طرف را که نگاه می کنم تویی

نشسته ای با بی تفاوتی!

چشم هایم را میبندم

و باز تویی

خانه کرده ای

پشت پلک تنهایی من

می خواهم بروم

از اینجا

از هرجا که یاد توست

از هرجا که بوی توست

اما کجا می توانم بروم؟

جاده هم به من پشت کرده

و تو را در آغوش گرفته

تازه فرض کن بروم

هر جا میروم تو هم هستی

تو با منی

در منی

نه می شود فراموشت کرد

نه می شود به دستت آورد

ای خدااااااااااااااا

مانده ام تنها در این برهوت

بی تو

گرگ های غم تن تنهایی ام را می درند

برگرد

حتی اگر جانی دیگر نمانده باشد برای من..

خد ارا چه دیدی؟

شاید ققنوس افسانه نباشد

و زنده کردن مردگان

تنها برای نه برای عیسی

که برای تو هم جواب دهد

فقط باید اندکی بخواهی

همین...