لب هایم را کوک کرده ام
روی واژه دوستت دارم
و مدام منتظرم
منتظرم از راه برسی و
بالاخره زمان عشق فرا رسد

دست هایم را وعده دادم
به نوازش موهات
و مدام منتظرم
منتظرم از راه برسی و
بالاخره زمان عشق فرا رسد

خنده هایم را کنار گذاشته ام
برای با تو قدم زدن ها
و مدام منتظرم
منتظرم از راه برسی و
بالاخره زمان عشق فرا رسد

اما 
افسوس
نه تو
عشق مرا می فهمی
و نه من
دلیل بی مهری ات را

حالا
گلویی دارم
پر از بغض
و چشمانی که 
دارد از اشک سر می رود

ما می توانیم لیلی و مجنون را 
دوباره بنویسیم
فکری به حال آینده ادبیات کن...

محمدرضا بابائی
94/3/22