توی این شبای برفی

دستای یخ­زده­ام باز

با خیال دست گرمت

سرما رو به جون خریدن

 

چشمای چشم­انتظارم

خیلی وقته خنده­هات رو

جز توی یه عکس کهنه

دیگه هیچ کجا ندیدن

 

توی بغضت گفتی قهری

نگفتی واسه چی می­ری

ولی گوش­هام چیزی مثلِ

"نمی­خوامت" رو شنیدن

 

چشمای منو ندیدی

که تو بارون، سرخ و گریون

با یه عالمه تمنا

دنبال سرت دویدن

 

سه، چهار روز پیش شنیدم

اون درخت خاطراتو

که روش اسمتو نوشتم

با پرنده­هاش بریدن

 

دیدمت بعد با غریبه

دستتون تو دست هم بود

یکی انگار تو گوشم گفت

گلتو از باغچه چیدن

 

بیا برگرد همین امشب

بگو این­ها یه خیاله

بگو که گلای عشقت

فقط با من غنچه می­دن

 

بذار یکبار شعرای من

با یه حس خوب تموم شن

بذار دستای من این­بار

فکر کنن عشقو چشیدن

 

بیا اینجا ته قصه­اس

بذار یکبار بنویسم

کلاغای خسته­ی پیر

به خونه­هاشون رسیدن...