بانو؛

چقدر چشم انتظار عبور سبز تو از کوچه پس  کوچه­های پائیزی خلوتم نشستم و نبض ثانیه­ها را مدام شمردم تا جوانه­ی حضورت در کویر سبز زندگی­ام را جشن بگیرم اما...

چقدر تمام پیاده­روهای تنهایی را با لمس حس حضورت قدم زدم تا بیایی و تنهاییم را با تو تقسیم کنم اما...

چقدر لحظه­ها که برای تو شعر می­گفتم و می­خواندم و تو را برای شعر می­گفتم و می­خواندم به امید آن­که روزی همه­ی آن خط­ها و صداها را ببینی و بشنوی و بفهمی اما...

اما حالا فقط همین )…سه­نقطه(­هاست که برام مونده و حتی خودم هم نمی­دونم چی می­تونه جای این ­ها و خیلی از ­های دیگه حال من رو پر کنه اما...

اما به جای این ­ها تو رو با یکی دیگه دیدم که می­خندیدین و قدم می­زدین اما...

اما نمی­دونم خواب بودم یا بیدار یا خیالاتی شده بودم اما...

اما یه چیز رو خوب می­دونم؛ این­که هرچی با رقیبم بیای و این ­های روی کاغذهام رو پر کنی باز نمی­تونی “اما...” های بی­انتهای دل من رو پر کنی اما...

پ.ن1: ما اصولاً بی­خودی منتظریم!                   

پ.ن2: نمی­دونیم عشق یعنی چی ولی حتماً یه عاشق حسابی هستیم!

پ.ن3: كلاً چیزایی كه به نفعمون نیست رو نمی­خوایم باور كنیم!

پ.ن4: اساساً توی زندگیمون ... (سه نقطه) های زیادی داریم!

پ.ن5: من هم از این قاعده مستثنا نیستم!