محمدرضا بابائی چهارشنبه 30 تیر 1389 09:03 نقد ()

 حد

 

 روا نبود که از گندم رخت بچشم

و پرده ای ز نگاهم به روی تو بکشم

مراد من نه جسارت به ساحت صیاد

که پیش چشم تو چون برگ زردی ام در باد

نگه به روی تو را من نگه نخواهم داشت

که دست چشم تو بذر محبتی را کاشت

به هر کسی که نظر می برم چو سایه توست

و سایه کی بنماید رخ حبیب درست؟

به قصه عطش و آب شور می ماند

نگه به غیر تو و حال من نگرداند

به خواب های نرفته همه تو را بینم

و شاخه ای ز نگاهت سراب وار چینم

ز جرعه جرعه نگاه تو هر زمان مستم

و چهل روز پیاپی رَوی تو از دستم

و حسرتی که زند حد هر آن به جان من

و باز مست می کنم و تو دوباره حدم زن

تو شیخ و ساقی و من هم خرابم و شیدا

چهل روز سر آمد؛ نمی شوی پیدا؟!