فرصتهایم یخ زده اند در سوز سرمای این روزهای دلم و من ولگردی که در خرابه های دل و ذهنم میچرخم و سرم میچرخد و گیج میشوم و با صورت روی خاکهای بیراهه های دلم غلت میخورم  و در کوره راههای ذهنم مسافران از برم میگذرند بی اعتنا و محبت میکنم و دوستشان دارم و نمیفهمند و نمیفهمم و نمیدانم چیست این حس دوست داشتن و که را دوست دارم و که دوست داردم و زندگی از جریان افتاده و فرصت ها یخ زده اند و من یخ زده ام در میان فرصتهایی که در جریانند و گیج میشوم و میچرخم و نمیفهمم کجا بودم  و چرا من چنین هستم و چه شده ام و چگونه ام و که هستم حتی و غلت میخورم و گیج میشوم و نمیفهمم و ...

پ.ن:حالم خوب نیست, به نظرم دارم دیوونه میشم...!
 


توضیح اضافی:

در جواب دوستی که نوشته بود: "فرصت ها می گذرند و تو مسافری هستی که در زمان جریان داری . از هر لحظه و فرصتی برای دوست داشتن و نثار محبت به دیگران استفاده کن"